چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391
تاهمیشه ی خدا...
گل
فقط نشانه است!
وقت های خستگی،
وقت دلشکستگی،
مثل طعم آشتی،...
گل
فقط بهانه است!
مثل روزهای دور
شعرتازه ای بخوان!
حرف تازه ای بزن!
گل
پرازترانه است
باهمین دل زلال،
مهربانی زیاد،
خنده های دلنشین،
تاهمیشه ی خدا...
گل
چراغ خانه است...
یکشنبه یکم آبان 1390
من دلم کبوتری است...
پرکشیده بازهم
تابه اوج آسمان
چون پرنده ی قفس؛
دل نهاده ام به این:
لحظه ی رهاشدن
لحظه ای جدایی از:
زخم میله هاشدن
هرطرف که روکنی
سفره سفره از کرم
آب ودانه برزمین
کاش گوشه ی حرم
بال وپرببندم و
رفع خستگی کنم
کاش فرصتی شود!
تادرآسمان تو
-قدرلحظه ای فقط-
من پرندگی کنم!
یکشنبه یکم آبان 1390
حاجت...
شورمی زنددلم
چون دل پرنده ای...
گیج ومنگ وخسته ام
با غم گزنده ای!
صحن وفوج زائران
گوشه گوشه ی حرم
ازدحام موجی از
قلب های مهربان
***
عاقبت به تورسیده ام!؟
یعنی این دل شکسته ام
عاقبت به آرزوی خودرسیده است!
یعنی حاجتم رواشده!؟
مثل زائران دورآمده
پای بوس حضرت رضا(ع)شده!؟
دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390
صحنی از گل وگلاب...
گرچه خسته وغریب
گرچه دل شکسته ام
بازهم به یادتو
دل به دانه داده ام،
دل به آب داده ام
دل به جاده وسفر،
دل به نورروشن
آفتاب داده ام
شوردردلم به پاست
آسمان شده پراز
عطرخیس آفتاب
روبه رو؛
صحنی از گل وگلاب...
لحظه،لحظه ی دعاست!
چون کبوتری شدم که برلبم
نام حضرت رضا(ع)ست...
یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390
چند دوبیتی از علیرضا حكمتی
| چند دوبیتی از علیرضا حكمتی | |
| تعداد بازدید: 373 | |
|
|
| امروز میزبان چند دوبیتی از علیرضا حكمتی هستیم؛ دوبیتیهایی كه در برخورد نخست زبان صمیمی و ساده شاعرش بیشتر از هر مولفه دیگری خودش را به رخ میكشد، دوبیتیهایی كه با.... | |
| استان كرمانشاه یكی از مناطقی است كه در چند دهه اخیر شاعران تاثیرگذار و جریانسازی را معرفی كرده است. از استاد محمدجواد محبت و زندهیاد استاد بهزاد كرمانشاهی گرفته تا جوانانی همچون بیژن ارژن، اصغر عظیمی مهر و محمدسعید میرزایی كه هركدام سهم ویژهای در شعر چند دهه اخیر داشتهاند.
علیرضا حكمتی یكی دیگر از پهلوانان شعر كرمانشاه است كه البته بیشتر آثار او را در حوزه ادبیات كودك و نوجوان خوانده و شنیدهایم؛ هرچند او همچون دیگر همشهریاش بیژن ارژن، ذوق و استعداد ویژهای هم در سرودن دوبیتی و رباعی دارد. امروز میزبان چند دوبیتی از علیرضا حكمتی هستیم؛ دوبیتیهایی كه در برخورد نخست زبان صمیمی و ساده شاعرش بیشتر از هر مولفه دیگری خودش را به رخ میكشد، دوبیتیهایی كه با صمیمیت زلال و سیالی كه دارند مخاطب را تحت تاثیر قرار میدهند. او در این دوبیتیهایش رویكردی عاشورایی دارد و سعی كرده در حداقل كلمات حس و عاطفه قوی شاعر از واقعه كربلا را برای مخاطب بیان كند.
اگرچه حكمتی نتوانسته از فضاها و تجربههای پیشین شاعران در این زمینه فراتر رود و به نوعی شاید بتوان گفت ما با دوبیتیهای خوبی روبهرو هستیم كه متاسفانه حداقل خلاقیت در آنها از سوی شاعر به كار گرفته شده است. (1) بسوزان دفترم را از خجالت غزلهای ترم را از خجالت تو بیسر باشی و... عمری چگونه نگه دارم سرم را از خجالت (2) نم اشكی به دل افروختم یا... فقط چشمی به درها دوختم یا... تمام خیمهها؛ آتش به آتش و من آتش گرفتم؟سوختم؟ یا... (3) برای حضرت زینب شبیه تو اسیرم، حق ندارم؟ از این غصه بمیرم، حق ندارم؟ شبیه خیمه میسوزد دل من اگر آتش بگیرم، حق ندارم؟ (4) شبیه تو اسیرم، خیمه خیمه از این غصه بمیرم، خیمه خیمه دل من، خیمه خیمه هیزم تر بگو آتش بگیرم، خیمه خیمه گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
|
|
| چاپ| ارسال به دوستان |
|
ذکر منبع سیمرغ نشانه امانت داری و احترام به حقوق و مالکیت مادی و معنوی مجموعه میباشد | |
جمعه شانزدهم مهر 1389
پچ پچ تمام برگ ها....
روی شاخه هانشسته است
باهمان لباس راه راه
می کندبه برگ هانگاه
***
ناگهان تمام لحظه ها
می شودبه رنگ قهوه ای
-کوچه ی قشنگ قهوه ای-
***
گوش کوچه هاشده پراز:
خش خش مدام برگ ها
پچ پچ تمام برگ ها....
پنجشنبه پانزدهم مهر 1389
کم کم از راه دور می آید

کم کم از راه دور می آید
می خورد لحظه ها به هم پیوند
می شود روی ساعت گل ها
سال تحویل خنده ولبخند
***
طرح زیبای خنده وشادی
روی دلها قرارمی گیرد
باغ ها،چشمه ها،درختان را
حس خوب بهارمی گیرد
***
بوی گل،بوی تازگی...حتی
می رود توی تنگ ماهی ها
با حلول بهاررنگارنگ
می شودچهره ی جهان زیبا
***
خستگی هرآنچه بامن بود
شسته شددرترنم باران
بازهم شعرتازه خواهم گفت
ازبهاروپرنده وگلدان...
شنبه بیستم شهریور 1389
آرزوکرده ام برسم...

به آستان مقدس حضرت علی بن موسی الرضا
مثل هرسال فصل بهار
آرزو کرده ام بروم
باهمین پای خسته ولی
کاش می شدحرم بروم
کاش می شدولی این بار
صاحب بال وپربشوم
باهمین پای خسته شبی
راهی درسفربشوم
کاش می شدکه پربکشم
زودترتاحرم برسم
تابه شهرامام غریب
آرزوکرده ام برسم
خاک آن سرزمینی که
می دهدبوی باران را
هدیه داده خدای بزرگ
مردمان خراسان را
***
کاشکی با طواف حرم
خالی ازهربدی بشوم
مثل بابابزرگ خودم
عاقبت "مشهدی"بشوم...
شنبه بیستم شهریور 1389
یک ماجرای عجیب وتاریخی!
روزهای ماه رمضان است وساعت نزدیک به ظهر.تلفن محل کارزنگ می زند.همکارم گوشی رابرمی دارد.می گوید بامن کاردارند.'صدای آن طرف خط رانمی شناسم.می گوید از تهران زنگ می زند.دنبال شماره ای ازمن بوده دراینترنت و...تابالاخره درجایی شماره ای ازمن را می یابد وزنگ می زند.کنجکاویم بیشتر می شود.خودش را معرفی می کند:"من ساراکلنگری هستم.مرامی شناسید؟".من سعی می کنم که این نام را به خاطر بیاورم.باید این اسم را جایی شنیده باشم.نمی دانم.دوباره همان صداازپشت خط ادامه می دهد:"من را نمی شناسید!؟چندسال پیش ...سروش نوجوان...شعرخوشه های ترد شالی...".اوداردازچندسال پیش صحبت می کند.فکرمی کنم چیزی درحدود15سال پیش.پانزده سال پیش دراسفندماه یا بهمن ماه آن سال،یادم می آید شعری ازمن باعنوان "شبیه خوشه های ترد شالی"درمجله ی "سروش نوجوان"به چاپ می رسد.امابجای اسم من،نام شخص دیگری به نام خانم"ساراکلنگری" زیرش می آید.درفروردین ماه سال بعد که شماره ی جدید"سروش نوجوان "می آید،دراین رابطه توضیحی درمجله می آید وتوضیح داده می شود که نام صاحب اثرشخص دیگری است.
ازقضاودرآن سال،در جشنواره ی مطبوعات کودک ونوجوان ،همان شعر برنده می شود.اماازمن که صاحب اصلی شعربودم دعوتی نمی شود.من چندشماره بعدگزارش این جشنواره رامی خوانم وخیلی زود زنگ می زنم به خانم"آتوسا صالحی"-که آن روزها هیات تحریریه ی "سروش نوجوان"بودند-وجریان رابرایشان توضیح می دهم.درشماره ی بعدخانم "صالحی"مطلبی بلندبالا دررابطه با این قضیه می نویسندوجریان را به صورت کامل شرح می دهند.نام مطلبی که خانم"صالحی"نوشته بودند وهنوز هم آن را دارم این بود:"یک ماجرای عجیب وتاریخی"....
چند ماهی ازاین قضیه گذشت.ومن کاملا ازفکر برنده شدن شعروجایزه ای که نصیبم نشده بود،داشتم بیرون می آمدم که دیدم لوح تقدیری همراه با جایزه ای نفیس، از سوی دبیرخانه ی جشنواره ی مطبوعات بدستم رسیدوخیلی خوشحال شدم...
وامروز بعداز15سال دوباره به آن روزها رفتم.خانم"سارا کلنگری"داشت از پشت تلفن با من صحبت می کرد.گفت که درآن سال،دعوت نامه ای به دستش رسیده است که اورابرای جشنواره ی مطبوعات دعوت کرده اند بدون اینکه بگویندبرای چه بخشی برنده شده است.واوهم که ازهیچ چیزی خبرنداشت،جایزه اش را می گیردو...
وحالاخانم"سارا کلنگری"داشت از15سال پیش می گفت.گفت که جایزه را همان طور نگه داشته است.حتی بروشورهای روزمراسم را.خیلی برایم عجیب بود.صداقتی خاص در حرف هایش موج می زد.اما من گفتم که جایزه ام راپس ازمدتی گرفته ام.حتی لوح تقدیرم را.گفتم که آن جایزه متعلق به ایشان است.قسمت این گونه بوده.
ماه رمضان است ومن دارم به یاد روزهای دور می افتم.یادروزهایی که "سروش نوجوان"می خریدم.باکلی ذوق وشوق دربخش "نامه های رسیده "به دنبال اسم خودم می گشتم.چقدرآن روزهای شیرین دورند!چقدرسخت می شودبه آن روزها برگشت.شاید یک زنگ تلفن ویا شایدیک اتفاق می تواند خاطرات دوررازنده کند.یک اتفاق دور مثل یک اتفاق عجیب وتاریخی!
جمعه بیست و پنجم تیر 1389
^^^^ یک اشاره ی توکافی است!^^^^
لحظه های من
همیشه بی قرارتر...
پنجره؛
روبه روی آفتاب
درسکوت...
یک اشاره ی توکافی است!
باتوگل،
پرنده ودرخت،...
هرچه راکه فکرمی کنم
اضافی است!
***
راه می روم
پشت سر
چراغ مهربانی ات
همیشه مستدام
تاکه صبح
روی شانه های آبی توجاری است
سبزمی شوددلم؛
مثل یک درخت،
مثل یک سلام....


ارسال به دوستان
چاپ